تبليغاتX
محاکمه

محاکمه

محاکمه



دلم هواي ديروز را کرده

هواي روزهاي کودکي را
... ...
دلم ميخواهد مثل ديروز قاصدکي بردارم

آرزوهايم را به دستش بسپارم تا براي تو بياورد

دلم ميخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرين کنم

الفباي زندگي را

ميخواهم خط خطي کنم تمام آن روزهايي که دل شکستم و دلم را شکستند

دلم ميخواهد اين بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشي تان

هر چه ميخواهيد بکشيد

اين بار تنها و تنها نردباني بکشم به سوي تو

دلم ميخواهد اين بار اگر گلي را ديدم

آن را نچينم

دلم ميخواهد ...

مي شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستي خدا!

دلم فردا هواي امروز را مي کند؟

+نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت15:32توسط الهه | |

آقا یکی کمکم کنه به یکی نیاز دارم باهاش حرف بزنم چرا آخه من کسی رو ندارم که باهاش درد و دل کنم آخه این چه زندگیه دلم می خواد همه چیه زندگیمو بهش بگم دارم می ترکم اهاییییییییی یکی کمکم کنه

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت0:13توسط الهه | |

خداوندا گله دارم

 

سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم

و زندگی را به اجبار می گذرانم

خداوندا گله دارم

برای آنچه که می بینم اما نمی توانم کاری بکنم

قفل غمها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم

خداوندا گله دارم

ز این روزگار

ز تاریکی

ز غمها

ز شادی ها

ز انسانها

ز خود نیز من گله دارم

 

 

+نوشته شده در جمعه هشتم بهمن 1389ساعت23:48توسط الهه | |

من که خیلی خوشم اومد قشنگ بود میزارم گوش کنید نظرتون رو بگین واقعا قشنگه

برای دانلود به لینک پایین برین

tps://www.transferbigfiles.com/b414e47c-c9df-410d-9882-beff5c7374bf?rid=do%2fSavWt1%2fi%2fY92hyAcipg%3d%3d

+نوشته شده در دوشنبه چهاردهم تیر 1389ساعت14:19توسط الهه | |

1- من نمي فهمم چرا چيزي که هميشه دنبالش بودم رو به من نشون ميده،ميگه ببين هست اما حق نداري دست بزني...مال تو نميشه!!! نميشد نشون نده اصلا؟نميشد آزارم نده؟؟

 


2- چرا اينهمه مشکل ميزاره جلو راه من؟ من اين توجيهات مزخرف که خدا دوستت داره و اينا رو اصلا قبول ندارم!من اگه دلم يه خدا بخواد که کرم نداشته باشه؛بايد چيکار کنم؟


3- از شرايط اجتماعي که بگذريم بهتره،ديگه لازم نيست من بگم!!


4- من واسه دوروز فکر کرده بودم خدا چقدر بهم لطف داره.که داره منو به روياهام مي رسونه،فکر کردم و خدا همه چيرو خراب کرد!


+نوشته شده در پنجشنبه سوم تیر 1389ساعت20:50توسط الهه | |

باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند.
در گوشه‌ای دو زوج جوان کنار درختی نشسته بودند و آهسته با یکدیگر صحبت می‌کردند.


 

آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را می‌شنیدند. در گوشه‌ای دیگر دو زوج پیر روبه‌روی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفت‌وگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان می‌شد.
یکی از شاگردان از شیوانا پرسید: "آن دو نفر چرا با وجودی که فاصله بینشان کم است سر هم داد می‌زنند؟"
شیوانا پاسخ داد: "وقتی دل‌های آدم‌ها از یکدیگر دور می‌شود آنها برای اینکه حرف خود را به دیگری ثابت کنند مجبورند عصبانی شوند و سر هم داد بزنند. هر چه دل‌ها از هم دورتر باشد و روابط بین انسان‌ها سردتر باشد میزان داد و فریاد آنها روی سر هم بیشتر و بلندتر است. وقتی دل‌ها نزدیک هم باشد فقط با یک پچ‌پچ آهسته هم می‌توان هزاران جمله ناگفته را بیان کرد. درست مانند آن زوج جوان که کنار درخت با هم نجوا می‌کنند. اما وقتی دل‌ها با یکدیگر یکی می‌شود و هر دو نفر سمت نگاهشان یکی می‌شود، همین که به هم نگاه کنند یک دنیا جمله و عبارت محبت‌آمیز رد و بدل می‌شود و هیچ‌کس هم خبردار نمی‌شود. درست مثل آن دو زوج پیر که در سکوت از کنار هم بودن لذت می‌برند. هر وقت دیدید دو نفر سر هم داد می‌زنند بدانید که دل‌هایشان از هم دور شده است و بین خودشان فاصله زیادی می‌بینند که مجبور شده‌اند به داد و فریاد متوسل شوند."

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یکم اردیبهشت 1389ساعت13:43توسط الهه | |

 

زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات ... با تو برابر
...
می تواند تنها یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی
....
برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی
...
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو
...
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی
...
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی
...
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد
...
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی
...
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر
....
و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد
...
و قرن هاست که او؛ عشق می کارد و کینه درو می کند چرا که در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت، زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد که تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می کند
...
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد
...!
و این, رنج است,

(
معلم شهید،دکتر علی شریعتی)

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت16:49توسط الهه | |

شبا با موزيک ميخوابم(وای خدا !!من ببر!!!!!)موزيک چی گوش ميدم؟
آريان(نفس من بيده!!) عصار (مخصوصا کاست عشق الهي{خيال نکن نباشی....}) وقتی دلم ميگيره هم سياوش قميشی و اصفهانی....
الان تو ترکم..!!!! ترک آريان(!!)در۵جلسه.!.!.!..آخه از بس بس شامپو بس !!!!آريان گوش دادم
مامانم حالش به هم ميخوره....حالا منم ميخوام خوشحالش کنم(ببينين چه دختر خوبيم!!!)
تو ترکم.ولی در گوشی برا خودم می خونم:
هديه می کنن ابرای بهار......
متولد دی ام(بز=جدی) تو اين طالع بينی ها هِی مينويسن که زن(حالا چه خودمو زن حساب ميکنم!!!) متولد د ی تميزه و خونه اش برق ميزنه و .....ولی تو اتاق من نارنگی با برگش گم ميشه.!!!!...
حالا my favorite

رنگ٫ آبی،صورتی،بنفش کمرنگ
ميوه٫ شليل،هلو
عدد٫ ۶ (نمیدونمم چرا !شاید چو معمولا شمارم تو کلاس ۶ بوده)
تيم٫ استقلال (ابيته!!!!)
مجله٫ فقط وفقط وفقط وفقط وفقط و فقط چلچراغ(اين يکی ديگه واقعا نفس من بیده)
خطاب به برو بچ چلچراغ
باقلوا اسفناج لبو پتو کتونی کتلت کوکو ادامس بادمجو آب انبه آب انبار فوتبال نارنگی نارنج باقالی کشمش بربری لواشک......................................مععععععععععععععععععععع!!!!!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت21:25توسط الهه | |

نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ...

در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬

و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن .....

آری ٬

سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ...

های ٬ های ...

های ...

چه کسی می داند ... ؟

چه کسی می داند ... ؟

...

دلم گرفته است ...

و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند ....

به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار

چشم های معصومشان را بستند

و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ...

کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ...

...

من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ...

در این بیایان خشک بی آرزو ...

در این سکوت پر هراس نا امیدی ...

در این پایان ناگهان من ...

چرا تمام شدم ...؟

چرا ...؟

شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند

و شبی را تا صبح ٬

با همه دنیای روشن من سحر کردند ...

و من

در این تنهایی بی پایان

در این تاریکی مطلق ٬

حتی کور سویی نمی یابم ٬

تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم

و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام

از گونه هایم بزدایم ...  

چه قدر این سرما کشنده است ...

و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ...

و زندگی در گور خفته است ...

...

چه پایانی ...؟

چه پایانی ...؟ 

چه پایانی ...؟ 

که من آن دم که در آغوش عشقی  پاک هیچ نیافتم  ٬ تمام شدم ...!

...

سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬

تمام روزگار من ...

و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ...

کاش بارانی می بارید ...

ولی از کدام ابر ... ؟!

از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟

که رگباری دیگر بر سرم نبارد ...

نه ! 

کاش باران هم نبارد ... 

...

ای تمام پایان سفر !

مرا در بر بگیر ...

مرا در آغوش بگیر ...

از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬

دلگیر و خسته ام ...

ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ...

بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ...

بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ...

بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ...

بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬

کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬

تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ...

آه ...

آرزو های سوخته ام ...

آه ...

رویای بر باد رفته ام ...

آه ...

کودکی بی پناهم ...

دخترک معصوم آبی پوش من ...

دستهایت را به من بسپار ٬

بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ...

عزیزکم ...

چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟

چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟

 چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟

چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟

چرا تو را عاشق کردم ... ؟

چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟

آه ... ای محال ...

دست های کودکی ام را رها کن ... !

مرگ امشب در انتظار ماست ...

ببین ماه چه زیبا می تابد ... !

دست های سرد و کوچکش را می گیرم ...

نسیمی می وزد ...

و عاقبت

نیمه شب

باد ما را با خود

می برد ...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت21:43توسط الهه | |

 

گاهی اوقات دست از غیب
همه ی روزنه های امید رو رفو میکنه
با چنان ظرافتی که انگار
یه عمره این کاره ست!

اين جا نه كاغذ كاهي ست نه تنگ ماهي
پس قلم و ماهي به چه كار آيد؟


وقتی یه گاو نمی فهمه اینجا بانکه یا کتابخونه

توي قرن عدد و رقم اگه حتي يه اسب هم بره بانك
اول شماره نوبت مي گيره(ظاهرن گاوا اين كارو نمي كنن)
بعد مي شينه و ژاك قضا و قدري مي خونه
براي شادي روح دني ديدرو يك دقيقه سكوت


ابر رنج های بشری
یعنی همه ی رنج های عالم یه طرف
و این که اول مهر میاد و بهانه ای
برای خریدن کیف نو ندارم یه طرف
(البته سوابق تحصیلی ام خلاف اینو ثابت می کنه)

زر زیادی

نمي دونم چه طور مي شه
اين حس رو به نگاه پرسشگر آدم ها انتقال داد
كه هنوز دوست نداري سيبي رو نصف كني
ويه پياده روي لاقيد توي يه پياده روي شلوغ
و هورت كشيدن يك فقط يك فنجان چاي رو
ترجيح مي دي به صد تاي اين تجربه هاي
آدم ها يي كه يك شبه خداي هم مي شن
(البته از اونجايي كه اينم بستگي به قلم تقدير يه ماوراء ديگه داره
ادعا در اين زمينه هم زر زيادي محسوب مي شه)


مگه دل به خواه توئه؟؟؟؟

بعد از كلي دست و پا زدن در محضر حضرت حق
و طلب يك سري ضروريات
وقتي دست از پا دراز تر بر مي گردي
حرفي نمي مونه جز اين كه
بگي يعني داد بزني
البته با اجازه حافظ
                             "خداوندا مرا آن ده
                                                         كه هر چي دلت خواست"
اين از اون نتيجه هايي كه آدم فقط مي تونه
تو يه بعد از ظهر بي جون حوالي اواسط شهريور بگيره


آخیششششش راحت شدم دلم خنک شد خیلی وقت بود دلم پر بود از دنیا سبک شدم چون جایی نگفتم حرفایی اینجا رو

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت17:4توسط الهه | |