|
خداوندا گله دارم سکوت را انتخاب میکنم برای فریاد زدنم و زندگی را به اجبار می گذرانم خداوندا گله دارم برای آنچه که می بینم اما نمی توانم کاری بکنم قفل غمها را با کدامین کلید از روزگار بگشایم خداوندا گله دارم ز این روزگار ز تاریکی ز غمها ز شادی ها ز انسانها ز خود نیز من گله دارم
من که خیلی خوشم اومد قشنگ بود میزارم گوش کنید نظرتون رو بگین واقعا قشنگه
برای دانلود به لینک پایین برین tps://www.transferbigfiles.com/b414e47c-c9df-410d-9882-beff5c7374bf?rid=do%2fSavWt1%2fi%2fY92hyAcipg%3d%3d
1- من نمي فهمم چرا چيزي که هميشه دنبالش بودم رو به من نشون ميده،ميگه ببين هست اما حق نداري دست بزني...مال تو نميشه!!! نميشد نشون نده اصلا؟نميشد آزارم نده؟؟
باران خوبی باریده بود و مردم دهکده شیوانا به شکرانه نعمت باران و حاصلخیزی مزارع عصر یک روز آفتابی در دشت مقابل مدرسه شیوانا جمع شدند و به شادی پرداختند. تعدادی از شاگردان مدرسه شیوانا هم در کنار او به مردم پراکنده در دشت خیره شده بودند. آنقدر آهسته که فقط خودشان دوتایی صدای خود را میشنیدند. در گوشهای دیگر دو زوج پیر روبهروی هم نشسته بودند و در سکوت به هم خیره شده و مشغول نوشیدن چای بودند. در دوردست نیز زن و شوهری میانسال با صدای بلند با یکدیگر گفتوگو می کردند و حتی بعضی اوقات صدایشان آنقدر بلند و لحن صحبتشان به حدی ناپسند بود که موجب آزار اطرافیان میشد.
زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
شبا با موزيک ميخوابم(وای خدا !!من ببر!!!!!)موزيک چی گوش ميدم؟
نه سهمم از آن کوچه هاست و نه من از آن کوچه هایم ... در به در گشتن ٬ از این آغوش به آن آغوش خزیدن ٬ و هیچ کجا ... آه ... هیچ کجا ٬ حتی هیچ نیافتن ..... آری ٬ سهم من و از آن من از تمام نا تمام این شهر است ... های ٬ های ... های ... چه کسی می داند ... ؟ چه کسی می داند ... ؟ ... دلم گرفته است ... و تمام روزنه ها تنها به سوی مرگ گشوده می شوند .... به روی گور آرزو هایی که در آغوش خاک آلود این دیار چشم های معصومشان را بستند و از غربت تلخ تنهایی من سفر کردند ... کاش به روی هر چه آرزو راه رفتن را می بستند ... ... من گم شده ام ٬ دراین سرزمین بی رویا ... در این بیایان خشک بی آرزو ... در این سکوت پر هراس نا امیدی ... در این پایان ناگهان من ... چرا تمام شدم ...؟ چرا ...؟ شاید در تمام آن آغوش ها بود که همه چیز مرا گرفتند و شبی را تا صبح ٬ با همه دنیای روشن من سحر کردند ... و من در این تنهایی بی پایان در این تاریکی مطلق ٬ حتی کور سویی نمی یابم ٬ تا شاید خود ٬ اشک هایم را ببینم و با دست های سرد و از گور بر خاسته ام از گونه هایم بزدایم ... چه قدر این سرما کشنده است ... و انگار خورشید برای همیشه از آسمان من غروب کرده است ... و زندگی در گور خفته است ... ... چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ چه پایانی ...؟ که من آن دم که در آغوش عشقی پاک هیچ نیافتم ٬ تمام شدم ...! ... سرد است ٬ تیره است ٬ تلخ است ٬ تمام روزگار من ... و این هوای مه آلود لعنتی هیچ روزنه ای برای دیدن باقی نگذاشته است ... کاش بارانی می بارید ... ولی از کدام ابر ... ؟! از کدام ابر که من دوستش داشته باشم ... ؟ که رگباری دیگر بر سرم نبارد ... نه ! کاش باران هم نبارد ... ... ای تمام پایان سفر ! مرا در بر بگیر ... مرا در آغوش بگیر ... از این همه آغوش تاریک که تمام روشنی ام را به یغما برده اند ٬ دلگیر و خسته ام ... ای مرگ ! تنها آغوش تو را می خواهم ... بیا و یک شب از لبانم کام بگیر ... بیا و یک شب با تمام تنهایی ام بیامیز ... بیا یک شب مرا آبستن کن از درد جان دادن ... بیا تا صبح دم در حجله ی گور ٬ کودکی رفته ام را در آغوش بگیرم ٬ تا تمام حسرت در آغوش گریستنم را در آغوشم بگرید ... آه ... آرزو های سوخته ام ... آه ... رویای بر باد رفته ام ... آه ... کودکی بی پناهم ... دخترک معصوم آبی پوش من ... دستهایت را به من بسپار ٬ بیا شاید امشب باد ما را با خود ببرد ... عزیزکم ... چرا تو را به هر آغوشی سپردم ... ؟ چرا تو را بر در هر خانه ای بردم ... ؟ چرا تو را در به در کوچه های شهر خاکستری درد کردم ... ؟ چرا تو را به دست هر غریبه ای سپردم ... ؟ چرا تو را عاشق کردم ... ؟ چرا تو را در حسرت رویای شیرینت گذاشتم ... ؟ آه ... ای محال ... دست های کودکی ام را رها کن ... ! مرگ امشب در انتظار ماست ... ببین ماه چه زیبا می تابد ... ! دست های سرد و کوچکش را می گیرم ... نسیمی می وزد ... و عاقبت نیمه شب باد ما را با خود می برد ...
اين جا نه كاغذ كاهي ست نه تنگ ماهي توي قرن عدد و رقم اگه حتي يه اسب هم بره بانك نمي دونم چه طور مي شه بعد از كلي دست و پا زدن در محضر حضرت حق
|
About![]()
ی کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
Home
| |||||||